از محاکمه کردن من مهراس ، که من خود تو را حاکم خویش کرده ام
حکمم ده که بی حکم تو مرا سزایی نیست
آری فرمان دهید بر ره رهایی
که رهایی درمان من است
و سفر قصه دوباره من
از محاکمه کردن من مهراس ، که من خود تو را حاکم خویش کرده ام
حکمم ده که بی حکم تو مرا سزایی نیست
آری فرمان دهید بر ره رهایی
که رهایی درمان من است
و سفر قصه دوباره من
از میان آبادی تو گذشتم
و چه سکوتی سنگین مرا در کام خود کشید
گویی زبان و حنجره ای نیست
و صدایم محبوس قلبی است ، که دیگر قلب نیست
آری می دانم که دیگر نیستی
تا به استقبالم بیایی
آذین کنی خانه را
و گشایی دری را ، با گشاده رویی برای این میهمان
می دانم که اینجا جای من نیست
نه کلامی و نه عطری تا بلرزاند این دل از همه رمیده را .
دوباره تسلیم این جاده ها می شوم
و عابرانی که با انگشت مرا بهم نشان می دهند تا به هم بگویند
او مسافری است برای سرزمینی دور
تو پیاده رو با سری پایین بسمت خونه می رفتم . بدجوری تو فکر فرو رفته بودم . امید ، آینده ، قسط ، حرفهای مشتری یا ...
مهم این بود که فکرای جورواجور وجودم رو گرفته بود و من هم داشتم بهشون کولی میدادم.
یهو تبلیغات برای کنکور ، دانشگاه ، درس تو وسط پیاده رو اونم برچسب پشت برچسب روی سنگفرش پیاده رو چشمام رو خیره کرد ، جالب بود عجب تزی بود!!اول خیره شدم بعد تعجب کردم و بعد یه چیز دیگه به فکرام اضافه شد ...
راستی چرا همه سرها اینقدر پایینه که تبلیغاتی ها از کف پیاده رو ها بیشتر استقبال میکنند؟
در رستوران بودیم , او یگانه دوستی بود بی همتا
چون سیب سرخی بودیم که به دو نیم شده بودیم.
به او گفتم : عجب غذای بی کیفیتی است این غذا , نه طعم دلپذیر و نه عطری دلنشین دارد.
گویی آشپزش نه عشقی به پختن غذا داشته و نه مهارتی در کارش
دوستم در تصدیق حرفم سر تکان می داد و با ولعی سیری ناپذیر غذایش را می بلعید و با تاسف به باقیمانده غذای مانده در بشقاب چشم دوخته بود...
خدای فهمی افزون ده، تا انچه نفهمیده ام بفهمم
لایقم کن تا درک ات کنم و ببخش مرا تا آسوده باشم
خدایا دامانم را پاک دار که با پلیدی پروازی نیست بر آستان تو
قدرتم ده تا دست افتادگان بگیرم و ماوایی باشم برای ناامیدان
ای امید و امیدواران
ای خدا
دلم نیومد دلی رو بشکنم که دلم رو شکست و بد بگم از کسی که پشت سرم بد گفت.
نخواستم فریاد کنم و ناسزا بگم به کسی که پشت سرم داد زد و ناروا گفت .
گفتم یک روز می فهمه ، اگر چه اون روز خیلی دیر شده
و یا شاید هم اصلا ..
نشکستم ،نگفتم ، داد نزدم و ناروا نگفتم چون من با اون فرق داشتم
باز زمستان مثل هر سال آمد؛ باز فصل سرما رسید
صدای دوست و آشنا را که به متلک با صدای بلند می گفتند : ماشاا.. می شنیدم
می گفتند : پهلوان سرما نخوری؟
و من با نگاهی معنا دار به خودم نگاه می کردم
مگر لباسهای تن من کم است؟
من که سردم نبود
فکر می کردم با این حرفها چشم خواهم خورد
امان ازحرف مردم...
فردای آن روز سرما می خوردم و این عجیب بود
چشم خورده ام یا سردم بوده است؟
اگر سردم بود پس چرا من نمی دانستم؟
هوای بازار پر شده بود از بوی اجناس بی کیفیت چینی
و مشامی که دیگر هیچ رایحه ای را ، بخوشی روزگار قدیم بر نمی تافت
گویی پیرمرد مغازه دار
از پشت شیشه عینک
یک یک خریداران را به تساهل در خرید و تسامح در کیفیت
سخت سرزنش می کرد
گویی بازار رو به واژگونی بود و هیچ کس خبر نداشت.
خوب باشید،خوبی کنید تا خوبی ببینید
تکرار کنید تا خوبیها زیاد شود
و اگر دنیایی خوب می خواهید ، سعی کنید ، تکرار کنید و تکرار
خیلی وقته خیلی چیزا عوض شده، خیلی چیزا...
حالا تصمیم گرفتم من هم عوض بشم لاقل بخاطر خودم و بخاطر زندگیم.